پویا بچه بدی است. 

او به درس خواندن علاقه نشان نمیدهد و به هر وسیله ای که شده خود را سرگرم میکند که درس نخواند.

او از این شرایط ناراحت است. بهترین دوست او در شهر تهران با رتبه دو رقمی در رشته ی پزشکی قبول شده و او دوست دارد که بتواند به این دانشگاه راه یابد و دوران تحصیل خود را در کنار دوست خود سپری کند و همچنین از اینکه یکسال پشت کنکور مانده ناراحت است و دوست دارد که تغییری در وضع کنونی خود ایجاد کند اما اراده ندارد. اما این تصمیمی که او الان گرفته آینده او را عوض میکند:

1:هرطور که شده باید دفتر برنامه ریزی را پر کنم

2:به برنامه شخصی که ریخته ام طبق ساعت تعیین شده عمل کنم و آنرا به تعویق نیندازم

3:تنها درصورت انجام برنامه حق استفاده از اینترنت را دارم آنهم پس از اتمام کامل آن 

4:در کار خود حرفه ای باشم و مهم ترین هدف م کسب تراز های بالای 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 15:41  توسط آقو پویا   | 
سوالی که فکر مرا به خود مشغول کرده این است که چرا فیلم نوجوان پسندانه مذموم شمرده میشود و میگویند فلان فیلم را نبین که تین ایجر یست و خز بازی است اما این پیشامد برای فیلم کودک و بزرگسال ها رخ نمیدهد؟  

آیا جز این است که فیلم تین ایجر ی همانگونه که از نامش بر می آید مخصوص قشر نوجوان است و مخاطب اصلی آن نوجوانان باید باشند؟  چه آنکه امروزه بزرگسالان کلاه قرمزی میبینند و کودکان بر نام و عملکرد ستارگان صنعت بی عفت +18، وقوف کامل دارند؟ 

پس مشکل کجاست؟ 

آنگونه که میدانید در سن نوجوانی و آغاز سن جوانی در اثر تغییر در هورمون ها انسان در صدد جلب نظر جنس مخالف بر می آید،  اما نکته آنجا ست که در اثر کمبود تجربه اشتباهاتی فراموش نشدنی از افراد سر میزند به همین دلیل است که معمولا عشق اول به وصال منتهی نخواهد شد و خاطره ی تلخی از این واقعه و شرمساری زیادی از اعمال انجام شده در ذهن باقی میماند که یاد آوری آن برای انسان خوشایند نمیباشد

شاید به همین دلیل باشد که افراد مشاهده ی عشق های نوجوانی در اینگونه فیلم ها را برای نوجوان ها مورد مورد تمسخر و مذمت قرار میدهند و آن ها را از تماشای مهم ترین دغدغه ی طبیعی شان شرمسار میکنند 

البته این تنها گمانه زنی نویسنده در این باره میباشد شاید هم همه به مانند او نبوده، حرکت عجیبی نکرده و به عشق اول رسیده باشند و احساس خشنودی هم بکنند. البته اگر منصف باشیم بیشتر اینگونه فیلم ها داستان مشابهی و اتفاقات یکسانی دارند که موجب می‌شود همه ی فیلم های تین ایجر ی را به یک دید بد نگاه کنند ولی باز سوالی که پیش می آید این است که آیا در فیلم های مخصوص بزرگسالان هم کلیشه دیده نمیشود؟  تا کی باید در این فیلم ها شاهد این باشیم که یک پلیس عالی به علت اینکه "با کارش ازدواج کرده نه با من" که در اینجا "من" در واقع همسر پلیس وظیفه شناس است دچار بحران در زندگی شود یا اینکه قرارش با پسرش را برای بردن او به تماشا ی بیس بال فراموش کند در حالی که قول داده بود؟ 

باری منظور اینکه فیلم تین ایجر ی خوب هم پیدا میشود که نمونه خوبش "مزایای گوشه گیر بودن" یا "perks of being a wallflower " است.

 

  دیگه جدی :

     

فیلم یه شروع خیلی خوب داره و داستان خیلی خوب و سریع شروع میشه میپری تو بطن داستان مث بعضی فیلم ها نیست نیم ساعت از فیلم گذشته هنوز چیزی شروع نشده باشه. اینجور فیلما با داستانک جلو میره. یعنی مثلا مثل بتمن نیست که کلا یه داستان رو دنبال میکنی.داستان یه سال رابطه یه پسر ی با چند تا دوست جدید ه. به نظرم داستانک ها و در کل رابطه های بین دوست ها قشنگ و احساسی بود و اتفاق های قشنگی بینشون پیش میومد مثلا آهنگ گوش دادن توی تونل.

شخصیت پردازی نقش اول هم به نظرم کامل بود و نویسنده فیلمنامه که همون کارگردان ه قشنگ واسمون شخصیت رو شکافته بود بقیه هم تیپ های جالبی بودن واسه خودشون مثل پاتریک و خواهرش و الیزابت هرکدومشون یه تیپ جدا و پرورش یافته ای واسه خودشون داشتن. 

موسیقی هم سهم زیادی تو این فیلم داشت و یه جورایی منو یاد تارانتینو انداخت. موسیقی اقتباسی که به گوش مون هم آشنا هست و دوسش داریم موجب میشه ناخودآگاه خاطره خوبی از فیلم تو ذهنمون حک بشه.

 

آقو در کل میخواستوم بگم ای فیلمو خیلی قشنگه خواستید ببینید. اگه خوب بود یه دعا یی به جونمون بکنید


برچسب‌ها: perks of being a wallflower, تین ایجر, شکست عشقی, اما واتسون
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 0:19  توسط آقو پویا   | 
بعضی روزا میشه اصلا حس هیچ کاری نیست.  آدم تنبل تنبل ه و نمیتونه از جاش تکون بخوره و به کلی کار نکرده که داره و به کل

به کلی آرزو های نرسیده ش فکر میکنه. هر کدوم به اندازه ی خودش زجر آور ه و بیشتر جلو ی تحرک و حرکت به جلو ی انسانن

رو میگیره.  نق زدن و غر غر کردن هم گاهی چاشنی این رفتار میشه که خودش به اندازه ی اینا مشمءز کننده س.

اینجاس که یه آهنگ خوب ، یه فیلم خوب ، یه دوش جانانه یا حتی صحبت کردن با کسی که دوستش داری میتونه حالتو خوب کنه

 

  نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 2:7  توسط آقو پویا   | 

inglorious basterds

حرامزاده های بیشرف                                                  

کونتین تارانتینو 2009

   تارانتینو بیشک یکی از نوابغ سینمای امروز است! کسی که سبک و علاقه ی خود را به سینما اورد و سلیقه سازی کرد چه انکه اکنون طرفداران  و حتی مقلدانی هم دارد که به عنوان مثال می توان به رابرت رودریگز اشاره کرد که در sin city به طور کاملا مشهودی اسلوب و سبک او را پیش گرفته اند و حتی از تارانتینو به عنوان کارگردان مهمان اپیزود اخر استفاده کرده اند که شاهدی بر این مدعاست

   سبک و اسلوب تارانتینو بر اغراق بنا شده و تقریبا در همه ی ابعاد کارهایش میتوان اغراق را مشاهده کرد: اغراق در خشونت در موسیقی و اغراق در تصویر برداری و قاب بندی ولی نقطه ی قوت تارانتینو فیلمنامه های خوبی است که می نویسد. فیلمنامه هایی که مملو از گره ها و نقاط هیجان انگیز و مخمصه هاییست که اجازه ی خسته شدن به مخاطب را نمیدهد.فیلمنامه های او بیشتر بر دیالوگ ها و گفتگو های بین شخصیت ها جلو می رود به طوری که مثلا در فیلم هایی مثل جانگو، حرامزاده های بیشرف و علی الخصوص پالپ فیکشن که در ژانر اکشن یا وسترن جا میگیرند صحنه های دیالوگ بین شخصیت ها از صحنه های اکشن زمان بیشتری را به خود اختصاص می دهد. دیالوگ هایی که شاید بعضا بیربط هم به نظر برسند اما بسیار دقیق و در خدمت اثر هستند و موجبات شخصیت ها و تیپ هایی قوی را که یکی از خصوصیات فیلم های اوست را فراهم می اورند. اگر کسی فیلم های اورا دیده باشد احتمالا حتی نام شخصیت های فیلم های اورا به یاد اورد. مثل میا والاس یا وینسنت وگا، بوچ، مارسلوس والاس ، جولز، کلنل هانس لاندا، بیل ،دکتر شولتز، کوین کندی، جانگو، هاتوری هاتزو و.... 

   حرامزاده های بیشرف هم یکی از خوب های تارانتینوست.بیست دقیقه ی ابتدایی فیلم صرف دیالوگی میشود که شخصیت هانس لاندا را به عنوان یک افسر باهوش ارتش نازی به خوبی بیان می کند و همچنین صحنه ای بسیار هیجان انگیز و هوشمندانه ست که مخاطب را جذب می کند و تا انتها نگاه میدارد.بازی خوب بازیگری ناشناخته از سینمای المان به تام کریستف والتز که توسط تارانتینو کشف شد نیز در اجرای هرچه بهتر شخصیت کلنل هانس لاندا نقش به سزایی داشت که جایزه ی اسکار را برای او به ارمغان اورد و در جانگو نیز این موفقیت باز تکرار شد و اسکار دوم را در دومین همکاری خود با تارانتینو به دست اورد.

این opening یا صحنه ی اغازین همچنین پایه های شخصیتی شخصیت شوشانا را به تصویر می کشد که بر اهمیت این سکانس می افزاید.

  در این فیلم بدمن ها از قهرمانان قصه بسیار لایق تر و باهوش تر هستند و همین نکته جذابیت داستان و فیلم را چندین برابر  افزایش میدهد. جدای از هوشی که از لاندا به تصویر کشیده شد در سکانسی که در یک بار اتفاق می افتد دوباره با یک بازی شبیه به بیست سوالی ذکاوت افسر المانی را متوجه می شویم که اتفاقات بعدی را پایه ریزی میکند.این نکته که برای هر اتفاقی در فیلم دلیلی از قبل ذکر می شود یا به قول معروف از قبل برای درخت دانه کاشته شده فیلمنامه را هرچه قوی تر میکند و کمتر خلائی در ان دیده میشود.

    در مجموع فیلم حرامزاده های بیشرف فیلمی به شدت سرگرم کننده ست که در ان فرم به خوبی رعایت شده و توانسته هم مردم و هم منتقدان را راضی کند که البته مردم مهم تر هستند

ب

 

 

امتیار من:3.5 از پنج


برچسب‌ها: کونتین تارانتینو, حرامزاده های بی شرف, quentin tarantino, robert rodriguez, christoph waltz
  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 1:26  توسط آقو پویا   | 
passion of the christ

مصايب مسيح

مل گيبسون 2004

 

مصايب مسيح همانطور که از نامش برمي ايد فيلميست که قرار است روايتگر سختي ها و مشکلات عيسي(ع) باشد ولي گيبسون در اين فيلم همان اشتباهي را کرده که مداحان هرساله در روايت حادثه کربلا انرا انجام ميدهند و ان اين است که فقط به روايت شکنجه ها و ازار هايي که بر مسيح وارد مي شده اکتفا کرده و از پرداخت شخصيت و تبيين ان غافل مانده

اين فيلم با ذستگيري مسيح توسط يهوديان به عنوان کافر اغاز ميشود وتا مصلوب شدن او ادامه مي يابد نکته اينجاست که گيبسون با غير هنرمندانه ترين و سخيف ترين راه ها سعي در جلب همدردي و سمپاتي مخاطب دارد و ان نمايش خشونت عريان و فجيع ترين و زشت ترين صحنه هاييست که ميتوان نشان داد: استفاده از غريزه ي مخاطب و نه شعور! يعني به مخاطب دليل و رجحان خاصي براي همدردي ارايه نميکند.حتي شخصيت مسيح را اصلا باز نميکند و مسيح براي ما در حد يک غريبه ميماند که به او ستم روا مي شود و ما همانطور و همان اندازه که مثلا از مشاهده ي تصاوير شکنجه ي يهوديان توسط نازي ها در اردوگاه هايشان متاثر ميشويم از شکنجه هاي مسيح تحت تاثير قرار ميگيريم! همانقدر سطحي و زود گذر

البته احتمال مي رود دليل غفلت گيبسون از اين مهم اين گمان و پنداشت غلط او بوده است که مخاطب خود شخصيت مسيح را مي شناسد و نيازي نيست که وقت فيلم را براي شخصيت پردازي هدر بدهم! که البته تفکري به شدت اشتباه است چرا که برداشت همه از اين شخصيت يکسان نيست و ممکن است به نتيجه اي متضاد با انچه ميخاهد برسد در ثاني تکليف کسي که مسيح را در حد يک نام ميشناسد چه ميشود؟ همه چيز بايد در سالن سينما اتفاق بيفتد و کارگردان نبايدروي علم مخاطب در خارج از سينما حساب کند

و دقيقا همين عدم شخصيت پردازي سبب ميشود از مونيکا بلوچي چيزي جز زني گريان نبينيم ! مریم برایمان غریبه باشد و دو ساعت از دیدن فجیع ترین خشونت ها عذاب ببینیم

 

 

امتیاز من: صفر از پنج

 


برچسب‌ها: passion of the christ, مصایب مسیح, مل گیبسون, mel gibson, مونیکا بلوچی
  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 18:2  توسط آقو پویا   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM